سفارش تبلیغ
صبا
پسرکم! ... برادرت را به اعتماد دوستی میان خودتان، ضایع مکن ؛ زیرا آن که حقّش را ضایع کرده ای، برادرت نیست . [امام علی علیه السلام ـ در وصیّت خویش به فرزندش محمّد حنفیه ـ]
زندونی عشق
 
راهنمای انجام رساله دکتری مدیریت

بعد از اتمام دوره کارشناسی ارشد مدیریت، تعدادی از دانشجویان علاقمند به ادامه تحصیل در دوره دکتری هستند. دوره دکتری معمولا چهار سال به طول می انجامد که دو سال ابتدایی آن به پاس کردن 18 واحد درسی و امتحان جامع می گذرد. بعد از آن دانشجویان باید به انتخاب موضوع رساله دکتری مدیریت بپردازند و پس از آن اقدام به نگارش پروپزال کنند و طبق روال معمول پس از تصویب و نهایی شدن پروپوزال، شروع به تدوین رساله دکتری کنند.

رساله دکتری مدیریت معمولا از پنج فصل به شرح زیر تشکیل شده است:

در فصل اول از رساله دکتری به بررسی کلیات تحقیق پرداخته خواهد شد. در این فصل شرح مبسوطی از مقدمه، عنوان تحقیق، بیان مسئله تحقیق، ضرورت انجام تحقیق و قلمرو مکانی و زمانی ارائه خواهد گردید.
در فصل دوم رساله دکتری یعنی فصل مبانی نظری و پیشینه پژوهش، به بررسی مفاهیم و تئوری¬ های عمده در زمینه موضوع موردنظر و مفاهیم مربوطه پرداخته و در آخر پیشینه پژوهش مورد توجه قرار خواهد گرفت. در اینجا چارچوب نظری تحقیق نیز خواهد آمد.
در فصل سوم روش تحقیق، پرسشنامه یا مصاحبه، ابزار جمع ¬آوری داده ¬ها، و همچنین روش مورد استفاده برای تجزیه و تحلیل داده¬ ها مطرح خواهد شد که عمدتا در این مرحله از روش تحقیق کیفی مدیریت در قالب روش هایی مانند گراندد تئوری، نظریه بنیادی، تحلیل تم یا مضمون، تحلیل محتوا، تحلیل روایت، تحلیل گفتمان و... استفاده می شود. بنابراین روش تحقیق در رساله دکتری معمولا پیچیده تر از کارشناسی ارشد است.
در فصل چهارم به تجزیه و تحلیل داده های جمع آوری شده پرداخته خواهد شد و فصل پنجم پایان نامه، فصل نتیجه گیری و ارائه پیشنهادات پژوهش و همچنین محدودیت ها است.
دانشجویان باید توجه داشته باشند که فصول چهارم و پنجم رساله دکتری همانند پایان نامه کارشناسی ارشد از مهم ترین فصول رساله دکتری اند که باید با دقت نظر خاصی انجام شوند.
دانشجویان دکتری مدیریت باید در نظر داشته باشند که رساله دکتری آنها باید حاوی مطالب و ایده های جدید باشد. به همین دلیل اساتید و افراد با دیدی خاص به رساله دکتری نگاه می کنند و آن را متمایز از پایان نامه های دوره کارشناسی ارشد و کارشناسی می دانند.
بنابراین رساله دکتری امری بسیار تخصصی است و در صورتی که دانشجویان برای اولین بار اقدام به نگارش پایان نامه می کنند، بایستی زمان زیادی را صرف بررسی، آموزش، یادگیری، تحلیل و نگارش رساله دکتری خود کنند. از این رو باشگاه دانشجویان مدیریت با مشاورانی از میان فارغ التحصیلان دکتری مدیریت از دانشگاه های برتر تهران، با فراهم آوردن بستری مناسب می تواند همراه و همیار شما در انجام پژوهش هایتان باشد و در سریع ترین زمان و با بالاترین کیفیت جوابگوی نیازهای پژوهشی شما دانشجویان دکتری مدیریت باشد.
علاوه بر این مدیراما با دارا بودن مشاوران متخصص توانایی مشاوره و راهنمایی در زمینه انجام پایان نامه DBA را دارد. DBA تفاوت های اساسی با دکتری دارد. برای انجام رساله آن باید از مشاوران متخصص در این حوزه کمک گرفت. یکی از تفاوت¬ های اساسی مابین این دو دوره، انگیزه ه¬ای است که افراد را به هر یک از آنها سوق می دهد. برای دانشجویانPh.D.، تدریس و تحقیق عامل اصلی است و برای دانشجویان DBA چالش ¬های ایجاد شده در کار دلیل اصلی آن است، چرا که آنها در حال حاضر جایگاه شغلی خود را پیدا کرده ¬اند. اما DBA برای این افراد فراتر از دانشی است که در دوره ¬های پیشین همچون MBA آموخته ¬اند، در واقع DBA آنها را به محققانی تبدیل می ¬کند که مسائل و مشکلات را از دید علمی ¬تر می¬ بینند. دوره Ph.D. معمولا دوره ه¬ای تمام وقت است و دانشجویان در طی 4 الی 5 سال تنها بر تحصیل خود متمرکز هستند، اما دوره DBA به گونه ¬ای طراحی شده که افراد در کنار شغل فعلی خود به آن می¬ پردازند. همچنین، در دوره Ph.D.  افراد موضوع پایان نامه خود را طوری انتخاب می ¬کنند که خلاء های علمی موجود در تئوری¬ های مدیریتی را پر کنند، اما دوره DBA تاکید بیشتری بر حل مسائل موجود دارد.
Ph.D.  با تئوری¬ های پیشرفته سر و کار دارد و بیشتر برای کسانی مناسب است که دوست دارند محقق حرفه ¬ای و یا مدرس دانشگاه شوند. مدرک پایانی دوره ¬ها که برای دسته ¬ای از افراد از اهمیت خاصی برخوردار است، آخرین وجه تمایز بین این دو دوره به شمار می¬ رود. در حالی که دوره Ph.D. در میان دانشگاه ¬ها و سازمان¬ ها شناخته شده است، دوره DBA بسیار جوانتر است، بنابراین ارزش و اعتبار آن می تواند به اعتبار مرکزی که مدرک از آنجا اخذ می شود، بستگی داشته باشد. هر چه که افراد در مراکز شناخته شده ¬تر و با کیفیت ¬تر تحصیل کنند، به اعتبار مدرک آنها افزوده خواهد شد.
مهم¬ترین عوامل برای سنجش کیفیت دوره دی بی ای (DBA) در سه عامل اصلی خلاصه می¬ شوند، 1. مرکز ارائه دهنده ¬ی دوره، 2. اساتید و 3. دانش پژوهان. یک دانشگاه برجسته و با سابقه، وجود اساتید شایسته و متخصص در حوضه مدیریت که توانایی انتقال دانش و مهارت¬ های عالی مدیریت را به افرادی که خود در بالاترین پست¬ های مدیریتی و همراه با پیش زمینه تحصیلی مدیریت هستند، داشته باشند و در نهایت دانش پژوهانی که به غنی شدن فضای کلاس ¬های درس از طریق انتقال تجارب خود و دید تیزبین نسبت به مسائل و مشکلات، موجود کمک کنند. دانش پذیران دوره عالی مدیریت راهبردی کسب و کار دارای پیشینه ¬های اجرایی و تجارب مدیریتی مختلف هستند. ایجاد و گسترش شبکه ارتباطی دانش پذیران، یکی دیگر از مزیت¬ های این دوره می¬ باشد.
در آخر لازم به ذکر است که برای اتمام هرچه بهتر دوره دی بی ای (DBA) انجام رساله خوب و با کیفیت است. در این راستا دانشجویان این دوره ها با تعامل با مشاوران مدیراما می توانند به بهترین نحو رساله خود را پیش ببرند.

مدیراما؛ باشگاه دانشجویان مدیریت


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط dena 96/6/28:: 12:7 عصر     |     () نظر
 
ازت متشکرم

ازت متشکرم دیوونه‌ی من
از اینکه چشم به این دنیا گشودی
از اینکه پا تو زندگی‌م گذاشتی
از اینکه پا به پام همیشه بودی

ازت ممنونم ای تنهای عاشق
که یادم دادی دستات‌و بگیرم
اجازه دادی با تو هم‌نشین شم
تو جون دادی به این احساس پیرم

ازت متشکرم دیوونه‌ی من
ازت متشکرم دیوونه‌ی من

کسی جز تو، تو قلبم جا نمیشه
تو پای عشق‌و به قلبم کشیدی
تونستی با بد و خوبم بسازی
تو طعم سختی‌و با من چشیدی

تو یادم دادی با چشمام بخندم
به اون روزای تلخم برنگردم
از این ناراحتم کم با تو بودم
باید زودتر تو رو پیدا می‌کردم

از این ناراحتم کم با تو بودم
شبای بی‌تو من بی‌خواب می‌شم
کسی هم‌اسم تو، هرجا که باشه
مث پروانه‌ها بی‌تاب می‌شم

ازت متشکرم دیوونه‌ی من
ازت متشکرم دیوونه‌ی من


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط dena 95/6/25:: 12:0 صبح     |     () نظر
 
ای دوست کجایی؟

من با همه‌ی درد جهان ساختم اما
با درد تو هر ثانیه در حال نبردم
تو دور شدی از من و با این همه یک عمر
من غیر تو حتا به کسی فکر نکردم

من خسته تن از این همه تاوان جدایی
ای بی‌خبر از حال من امروز کجایی
من صبر نکردم که به این روز بیفتم
انقدر نگو صبر کنم تا تو بیایی
ای دوست کجایی؟

انقدر که راحت به خودم سخت گرفتم
از عشق شده باور من درد کشیدن
گیرم همه آینده‌ی من پاک شد از تو
با خاطره‌های تو چه باید بکنم من

من خسته‌ام از این همه تاوان جدایی
ای بی‌خبر از حال من امروز کجایی
من صبر نکردم که به این روز بیفتم
انقدر نگو صبر کنم تا تو بیایی
ای دوست کجایی؟


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط dena 95/6/25:: 12:0 صبح     |     () نظر
 
بغلم کن عشق خوبم

ن شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستش را گرفتم و گفتم “باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم”. او هم آرام نشست و منتظر شنیدن حرف‌های من شد. دوباره سایه رنجش و غم را در چشماش دیدم. اصلاً نمی‌دانستم چه طور باید به او بگویم، انگار دهنم باز نمی‌شد.

هرطور بود باید به او می‌گفتم و راجع به چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود، با او صحبت می‌کردم. موضوع اصلی این بود که می‌خواستم از او جدا شوم. بالاخره هرطور که بود موضوع را پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟ اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می‌شد فریاد می‌زد: “تو مرد نیستی!”

آن شب دیگر صحبتی نکردیم و او دائم گریه می‌کرد و مثل باران اشک می‌ریخت. می‌دانستم که می‌خواست بداند که چه بلایی بر سر عشق‌مان آمده و چرا؟ اما به سختی می‌توانستم جواب قانع کننده‌ای برایش پیدا کنم؛ چرا که من دل‌باخته دختری جوان شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و او مدت‌ها بود که با هم غریبه شده بودیم و تنها نسبت به او احساس ترحم می‌کردم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت‌نامه طلاق را گرفتم. خانه، 30 درصد شرکت و ماشین را به او دادم؛ اما او تنها نگاهی به برگه‌ها کرد و بعد همه را پاره کرد.

زنی که بیش از 10 سال کنارش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعاً متاسف بودم و می‌دانستم که آن 10 سال از عمرش را برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی‌اش را صرف من و زندگی با من کرده؛ اما دیگر خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش را داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. ظاهراً مسئله طلاق کم کم داشت برایش جا می‌افتاد.

فردای آن روز دیروقت به خانه آمدم و دیدم نامه ای روی میز گذاشته! به آن توجهی نکردم و به رختخواب رفتم و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم آن نامه هنوز هم همان جاست. وقتی آن را خوندم دیدم شرایط طلاق را نوشته؛ هیچ چیزی از من نمی‌خواست، جز اینکه در این یک ماه که از طلاق ما باقی مانده به او توجه کنم. از من درخواست کرده بود که در این مدت تا جایی که ممکن است هر دو به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم. دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمان در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی‌خواست که جدایی ما پسرمان را دچار مشکل کند! این مسئله برای من قابل قبول بود؛ اما او درخواست دیگری نیز داشت: از من خواسته بود که روز عروسی‌مان  را به یاد آورم، در آن روز او را روی دستانم گرفته بودم و به خانه آوردم، از من درخواست کرده بود که در یک ماه باقی از زندگی مشترکمان هر روز صبح او را از اتاق خواب تا دم در به همان صورت روی دست‌هایم بگیرم و راه ببرم!

خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر کردم حتماً دارد دیوانه می‌شود؛ اما برای این که آخرین درخواستش را رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب را برای “دوی” تعریف کردم و با صدای بلند خندید و گفت: “به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می‌شد، مهم نیست چه حقه‌ای به کار ببره.”

مدت‌ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود، او را بلند کردم و در میان دست‌هایم گرفتم. هر دو مثل آدم‌های دست و پاچلفتی رفتار می‌کردیم و معذب بودیم. پسرمان پشت ما راه می‌رفت و دست می‌زد و می‌گفت: “بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می‌بره.” جملات پسرم دردی را در وجودم زنده می‌کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از آن جا تا در ورودی حدود 10 متر مسافت را طی کردیم. چشم‌هایش را بست و به آرامی گفت: “راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!” نمی‌دانم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در، او را زمین گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دو کمی راحت‌تر شده بودیم، می‌توانستم بوی عطرش را استشمام کنم. عطری که مدت‌ها بود از یادم رفته بود.

با خود فکر کردم که مدتهاست به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال‌هاست که ندیدمش، من از او مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره‌اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهایش چند تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه‌ای با خود فکر کردم: “خدایا من با او چه کار کردم؟!” روز چهارم وقتی او را روی دست‌هایم گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت را دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی‌اش را با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صمیمیت بیشتر و بیشتر شده، انگار دوباره این حس زنده شده و باز دارد شاخ و برگ می‌گیرد. من راجع به این موضوع به “دوی” چیزی نگفتم. هر روز که می‌گذشت بلند کردن و راه بردن همسرم برایم آسان و آسان‌تر می‌شد. با خودم گفتم حتماً عضله‌هایم قوی‌تر شده! همسرم نیز هر روز با دقت لباسش را انتخاب می‌کرد.

یک روز در حالی که چند دست لباس را در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدام مناسب و اندازه نیست. با صدای آرام گفت: “لباس‌هام همه گشاد شدن!” و من ناگهان متوجه شدم که توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که او را راحت بلند می‌کردم. انگار وجودش داشت ذره ذره آب می‌شد. گویی ضربه‌ای به من وارد شد، ضربه‌ای که تا عمق وجودم را لرزاند. در این مدت کوتاه چقدر درد و رنج را تحمل کرده بود. انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می‌شد. ناخودآگاه بلند شدم و سرش را نوازش کردم. برای پسرم منظره در آغوش گرفتن و راه بردن مادرش توسط پدرش تبدیل به یک جزء شیرین زندگی‌اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که جلو بیاید و به نرمی و با تمام احساس او را در آغوش فشرد. من رویم را برگرداندم، ترسیدم نکند که در روزهای آخر تصمیمم را عوض کنم. بعد او را در آغوش گرفتم و حرکت کردم.

همان مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دست‌های او دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی او را حمل می‌کردم، درست مثل اولین روز ازدواج‌مان. روز آخر وقتی او را در آغوش گرفتم به سختی می‌توانستم قدم‌های آخر را بردارم. انگار ته دلم می‌گفت: “ای کاش این مسیر هیچ وقت تمام نمی‌شد.” پسرمان به مدرسه رفته بود، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خود گفتم: “من توی تموم این سال‌ها هیچ وقت به جای خالی صمیمیت و نزدیکی در زندگی‌مون توجه نکرده بودم!”

آن روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین را قفل کنم ماشین را رها کردم. نمی‌خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. “دوی” در را باز کرد و به او گفتم که متأسفم، من نمی‌خواهم از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می‌کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: “ببینم فکر نمی‌کنی تب داشته باشی؟” من دستشو کنار زدم و گفتم: “نه! متاسفم، من جدایی رو نمی‌خوام. این منم که نمی‌خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی‌خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی‌دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج‌مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون‌طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم.” “دوی” انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می‌زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله‌ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. گل فروش پرسید: “چه متنی روی سبد گل‌تون می‌نویسید؟” و من درحالی که لبخند می‌زدم نوشتم: “از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می‌گیرم و حمل می‌کنم، تو رو با پاهای عشق راه می‌برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه و امیدوارم که فقط مرگ مارو از هم جدا کنه…”

به کنارهم بودن عادت نکنید بلکه با عشق زندگی کنید؛ این شمایید که باید باعث تداوم زندگی‌تون بشید!


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط dena 95/6/25:: 12:0 صبح     |     () نظر
 
راز و نیاز عاشق

هر گوشه‌ی این جهان تو را می‌جویم
در اوج سکوتم تو را می‌گویم
ای جان جهان و جانم از تو سرشار
دست از طلب تو من مگر می‌شویم

هر لحظه باتو بودن، یک شعر ناتمامه
خاموشی تو دریا، دریایی از کلامه

دیدار تو غزل‌ساز، دست تو زخمه‌ی ساز
چشم تو شهر آواز، دریچه‌ای به پرواز

راز و نیاز عاشق، محتاج گفتگو نیست
وقت نماز عاشق، قبله که روبرو نیست

وقتی که پاسخ عشق، درگیر پیچ و تابه
بی‌آنکه من بپرسم دیدار تو جوابه

با دست هر نوازش صد حرف تازه داری
تصویر روشن عشق در قاب روزگاری

با تو بهانه‌ای هست، آبی و دانه‌ای هست
از هر کجای بن‌بست راهی به خانه‌ای هست

راز و نیاز عاشق، محتاج گفتگو نیست
وقت نماز عاشق، قبله که روبرو نیست

ما بی‌نیاز گفتن، بی‌گفتن و شنیدن
در حال گفت و گوییم در لحظه‌های دیدن

تو با دل صبورت در ماندن و عبورت
با من به گفت و گویی در غیبت حضورت


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط dena 95/6/25:: 12:0 صبح     |     () نظر
   1   2      >
بک لینک بک لینک